“Meeting the Beloved” Zhaleh Alipour S2P8. برنامه ی « دیدار جان» فصل ۲ قسمت ۸. ژاله علیپور

updated: 06-2021


“We are foes to ourselves, and friends to him who slays us;
We are drowned in the sea, and the waves of the sea are slaying us.
For this reason, laughing and gay, we are yielding up sweet
Life, because that king is slaying us with honey and sugar and sweetmeat.
We make ourselves out fat for the sacrifice of the feast, because
That butcher of lovers slays the very fine and handsome.
That Iblis without light begs for a respite from Him; He gave
Him respite, because He is slaying him after tomorrow.
Like Ishmael, cheerfully lay your neck before the knife; do not
Steal your throat away from Him, if He is slaying, until He slays.
Azrael has no power or way to overcome lovers; love itself and
Passion slays the lovers of love.
The slain ones shout, “Would that my people knew”; secretly the
Beloved bestows a hundred lives, and openly slays.
Put forth a head out of the earth of the body, and then see that
He is either drawing you to heaven, or slaying you.
The spirit of breath he takes away, the comfort spiritual He
Bestows; He releases the falcon of the soul, and slays the owl of sorrow.
That idea the Christian carries abroad, the Moslem has not that
Idea, that He is slaying this Messiah upon the cross.
Every true lover is like Mansur, they slay themselves; show any
Beside the lover who deliberately slays himself!
Death daily makes a hundred requisitions on mankind; the
Lover of God without requisition slays himself.
I make this enough, else I will myself utter the lovers’ secret,
Though the unbeliver slays himself of anger and fury.
Shams-I Tabrizi has climbed over the horizon like the sun;
Unceremoniously he is extinguishing the candles of the stars.”

مولوی. دیوان شمس. غزل شماره ی 728

دشمن خویشیم و یار آنک ما را می‌کشد

غرق دریاییم و ما را موج دریا می‌کشد

زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین می‌دهیم

کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا می‌کشد

خویش فربه می‌نماییم از پی قربان عید

کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می‌کشد

آن بلیس بی‌تبش مهلت همی‌خواهد از او

مهلتی دادش که او را بعد فردا می‌کشد

همچو اسماعیل گردن پیش خنجر خوش بنه

درمدزد از وی گلو گر می‌کشد تا می‌کشد

نیست عزرائیل را دست و رهی بر عاشقان

عاشقان عشق را هم عشق و سودا می‌کشد

کشتگان نعره زنان یا لیت قومی یعلمون

خفیه صد جان می‌دهد دلدار و پیدا می‌کشد

از زمین کالبد برزن سری وانگه ببین

کو تو را بر آسمان بر می‌کشد یا می‌کشد

روح ریحی می‌ستاند راح روحی می‌دهد

باز جان را می‌رهاند جغد غم را می‌کشد

آن گمان ترسا برد مؤمن ندارد آن گمان

کو مسیح خویشتن را بر چلیپا می‌کشد

هر یکی عاشق چو منصورند خود را می‌کشند

غیر عاشق وانما که خویش عمدا می‌کشد

صد تقاضا می‌کند هر روز مردم را اجل

عاشق حق خویشتن را بی‌تقاضا می‌کشد

بس کنم یا خود بگویم سر مرگ عاشقان

گر چه منکر خویش را از خشم و صفرا می‌کشد

شمس تبریزی برآمد بر افق چون آفتاب

شمع‌های اختران را بی‌محابا می‌کشد